(تعطیل شد) |
|
فراموشی فراموشـــی به این آسونیا نیست امید من دلم از تو جـــــدا نیســت می خوام تو یاد من عشقت بمیره ولی ازقـلب من مهرت رها نیست دارم آتـیش می گـیرم از جــدایی ولی هیشکی به فکر قلب ما نیست خــــدایا پس مــیون ایـن همه دل چـرا حتی یکی شون با وفا نیست همه دنــیا می دونن ایـن حــدیثو کـه آرامــش برای عاشــقا نیست نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:30 |+|
چه کردی با من.... چی کردی واسه من تو غیر آزار
چی گذاشتی از خودت تو غیر حرفات منو عاشق ندونستی منو از خودت بریدی بعد میگی که نامیدی تو منو کشتی و رفتی بعد میگی هواتو داشتم تو به من چیزی ندادی غیر آه و غم و غصه تو با من یکی نبودی تو ازم خیلیه دوری تو ازم دریغ می کردی تکیه گاه بودنم رو تو ازم چیزی نذاشتی جز یه تن خسته تو همش فکر فراری ...فرار از منو سکوتم فرار از این همه دردی که تو گذاشتی تو وجودم تو همش تو فکر اینی که یه روز منو ببینی که چه جور بی تو نشستم میریزم اشکهی خسته نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:26 |+|
رفتم اما........ رفتم.مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم.که داغ بوسه ی حسرت ترا با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود آبر دهم رفتم مگو.مگو.که چرا رفت.ننگ بود عشق من و نیاز تو سوز ساز ما از پرده ی خموشی و ظلمت.چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم.که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت بتلخی گریستم نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:23 |+|
دلم گرفته........ دلم خیلی گرفته نمیدونم چرا ولی احساس خوبی ندارم. دلم میخواد از این جا فرار کنم و برم یه جای دور .... جایی که هیج کس من رو نشناسه......هیچ کس نباشه...سکوت و سکوت و سکون.... دلم می خواست کسی پیدا بشه و طاقت شنیدن این همه درد رو داشته باشه..... این همه فکر واسه یه ذهن کوچیک....این همه درد ......این همه کلمه ی نگفته........ این همه سکوت....................... نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:18 |+|
روزگار غریبیست. چه دنیای غریبی است
مجنون بیابانگرد
به عشق شیرین فرهاد
راهی شهرهای پر دود و دم شده است
دیگر شوق و شور لیلی
در سرش نیست
و لیلی قصه ها
چشم به راه مجنون شیدا
تا شاید ...
آری روزگار غریبی است
كسي را كه دوست داري
تورادوست نمي دارد.
كسي كه تورا دوست دارد
تو دوستش نمي داري اما كسي كه تو دوستش داري
و او هم تو را دوست دارد نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:12 |+|
روزگاری نفسی بود، با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی. نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:45 |+|
آخه تا کی بی وفایی ؟ اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:23 |+|
من و تو
فقط به خاطر تو يكي داشت و يكي نداشت اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تورو نداشت من يكي خواست و يكي نخواست اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رونخواست من يكي آورد و يكي نياورد اوني كه آورد تو بودي اوني كه بجز تو بي هيچكس ايمان نياورد من يكي موند و يكي موند اوني كه موند تو بودي اوني كه بدون تونمي تونست كه بمونه من يكي رفت و يكي نرفت اوني که رفت تو بودي اوني كه بخاطر تو "توقلب كسي نرفت "من نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 9:10 |+|
دوستت دارم دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لخظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 8:59 |+|
من..........
نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 22:29 |+|
در خلوت خود می گریم.
نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 22:25 |+|
عروسک جونم عروسک جونم .......... تو هم غصه داری مثل من کنج خونه .......... هوای بی کسی داری عروسک جونم .......... تو هم تنها شدی اسیر غصه ها شدی در این سراب زندگی .......... اسیر لحظه ها شدی عروسک جونم .......... تو هم گریون شدی اسیر یه عشق بی هوس شدی عاشق شدی ........... گریون شدی .......... اسیر انتظار شدی عروسک جونم.......... وفا دیگه رنگی نداره تو این سراب زندگی .......... حرف اول جداییه عروسک جونم .......... دنیا پر از دروغ شده عشق و عاشقی.......... اسیر یک هوس شده اگه عاشق بمونی .......... اسیری تو قفس میشی مثل من کنج قفس.......... اسیر زمونه ی سیاه میشی عروسک جونم .......... تو هم بیا مثل من دور عشق و خط بکشیم میون این مردم دورنگ.......... تو تنهایی غرق بشیم دیگه از عشق و عاشقی حرف نزنیم..........تو غصه هامون خودمون غرق بشیم بیا حداقل تو تنهایی غرق بشیم.......... نریم تو عشقی که توش هوس داره دور از خداست غرق بشیم نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 22:22 |+|
گل زیباست.... دیر زمانی است که می پندارم دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آنکه جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 20:23 |+|
آیا باز............. صبح مي شود... از خوابي خوش با صداي تيك تيك ساعت بيدار مي شوم... خميازه اي مي كشم و دستان خود را به اين طرف و آن طرف تكان مي دهم.... نگاهي به خيابان و آدم هايي كه رد مي شوند مي كنم..... يعني مي شه باز من ببينمش؟ يا براي لحظه اي صداشو بشنوم؟ اه باز اين صبح لعنتي شد و روياهايي كه به هيچ كدامشان نمي رسم.... ولي توي خلوت خودم كمي اميدوار هستم و اين اميد به من اجازه مي ده كه ادامه بدم..... ساعتها و لحظه ها ميگذرند..... صداي تلفن بارها و بارها شنيده مي شود.... خيلي ها رو مي بينم.... بعضي چيزهايي مي بينم و مي شنوم كه دوست ندارم..... توي اين دنياي به اين بزرگي خيلي غريب و بي كسم...... ديووانگي هم به دادم نمي رسه..... تو كجايي؟ چرا پيشم نيستي؟ چرا بايد انقدر بسوزم و بسازم و دم نزنم؟ چرا ساكتم؟ چرا داغونم؟ چرا دارم آب ميشم؟ مي فهمي................؟ آره شايد پيش خودت بخندي و بگي كه مي خواستي عاشق نشي! يا شايد هم بگي عاشقي كه انقدر نق زدن نداره..... شايد بگي اين حق تمام عاشقاست و بايد اين طعم رو بچشن.... اما من مي خوام بگم تا كجا؟ به خدا تموم شدم.. آب شدم.... بذار تهش رو بگم ديگه مُردم !!!!!!!! مي فهمي مردن يعني چي؟ نه .... به خدا نمي دوني..... فقط الكي اداشو در مياري.... نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 11:51 |+|
|