(تعطیل شد) |
|
نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 0:15 |+|
پیر معرفت
روزی پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است پیر معرفت نزد او رفت و جویای حالش شد . شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است . شاگرد گفت که سال های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خدا حافظی کند پیر معرفت با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد ؟شاگرد با حیرت گفت : ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود پیر معرفت با لبخند گفت: چه کسی چنین گفته است تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است . این ربطی به دخترک ندارد هر کس دیگر هم که جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی . بگذار دخترک برود ! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست . مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی .معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد !دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد چه بهتر !بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد ! به همین سادگی نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 9:27 |+|
یادمان باشد ...
نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 3:54 |+|
|