تبليغاتX
(تعطیل شد)
(تعطیل شد)

آیا باز.............

صبح مي شود... از خوابي خوش با صداي تيك تيك ساعت بيدار مي شوم... خميازه اي مي كشم و دستان خود را به اين طرف و آن طرف تكان مي دهم.... نگاهي به خيابان و آدم هايي كه رد مي شوند مي كنم..... يعني مي شه باز من ببينمش؟ يا براي لحظه اي صداشو بشنوم؟ اه باز اين صبح لعنتي شد و روياهايي كه به هيچ كدامشان نمي رسم.... ولي توي خلوت خودم كمي اميدوار هستم و اين اميد به من اجازه مي ده كه ادامه بدم..... ساعتها و لحظه ها ميگذرند..... صداي تلفن بارها و بارها شنيده مي شود.... خيلي ها رو مي بينم.... بعضي چيزهايي مي بينم و مي شنوم كه دوست ندارم..... توي اين دنياي به اين بزرگي خيلي غريب و بي كسم...... ديووانگي هم به دادم نمي رسه..... تو كجايي؟ چرا پيشم نيستي؟ چرا بايد انقدر بسوزم و بسازم و دم نزنم؟ چرا ساكتم؟ چرا داغونم؟ چرا دارم آب ميشم؟ مي فهمي................؟ آره شايد پيش خودت بخندي و بگي كه مي خواستي عاشق نشي! يا شايد هم بگي عاشقي كه انقدر نق زدن نداره..... شايد بگي اين حق تمام عاشقاست و بايد اين طعم رو بچشن.... اما من مي خوام بگم تا كجا؟ به خدا تموم شدم.. آب شدم.... بذار تهش رو بگم ديگه مُردم !!!!!!!! مي فهمي مردن يعني چي؟ نه .... به خدا نمي دوني..... فقط الكي اداشو در مياري....



نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 11:51

|+|

http://eshghemanyalda.blogfa.com

*********** ***************** ********