(تعطیل شد) |
|
«چه حقي داشتي كه يكي يك دونم شدي؟ » عاشقم من عاشقي كه جز شانه هاي تو تكيه گاهي ندارد عاشقي كه جز چشمان تو خورشيدي ندارد من آن عاشقي هستم كه سكوتش آسمان را به خشم مي آورد؛ و نگاه خيره اش غربتي دارد كه در بي نهايت شب ماه را به گريه وا مي دارد. چشمانش درياي اندوه است. چشماني كه روزي مملو از ستارگان محبت بودند. تو بودي و سكوت و نگاه خيره ي من حال تو رفته اي و صداي گريه ام سكوت هاي تكراري را مي شكند تو رفته اي و من حسرت مي خورم كه چرا آسمان را براي گرفتنت سرزنش نكردم! تو رفته اي و من به اين مي انديشم كه گناه من چه بود كه تمام هستي ام نابود شد. تو رفته اي و يك عاشق غريبه به دنبالت مي گردد و به اين فكر است كه چرا نا گفته هاي يك عمر را تنها با نگاه وسكوت هميشگي اش به تو مي فهماند حال؛ من تنها پي اسم تو در ميان ترس و اين لذت منگ دست و پا مي زنم. تقديم به کسي که نبودنش کابوس است نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 12:50 |+|
|