تبليغاتX
(تعطیل شد)
(تعطیل شد)

روزگاری نفسی بود،

روزگاری نفسی بود، کسی بود، که در حسرت دستان تو مرد...

با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ می شود. بديش اين است که می دانم تو هستی. کاش نبودی! مثل هزاران چيز ديگر که توی اين دنيا نيست ولی آدم ها باز الکی دنبالشان می گردند، نمی دانم، شايد بشود اسمش را گذاشت دلخوشی. دلخوشی من هم اين است که ميدانم هستی.
امروز يک چيز تازه فهميدم. فهميدم که اشک هايم مال تواند. فکر می کنم همه آدم ها همينطورند. به بهانه های مختلف، برای چيز های مختلف گريه می کنند اما همه اش آخر ختم می شود به همان چيزی که سال هاست توی دلت جا خشک کرده و هرچه می گذرد انگار بيشتر با تو انس ميگيرد، می شود جزيی از وجودت و خلاصه اينکه تا عمرداری اشکهايت آخر مال همان يک چيز است...
برايم گفته اند اقاقی ها را خيلی دوست داشتی. من هم دوست دارم... خودم را به اين راضی کرده ام که شايد گم شده ای. مثل عطر اقاقی های حياط بچه گی هايم که يک روز يک جايی ميان بازی ها و هيجان های کودکی توی دماغم پيچيدند و بعد ها هرچه دنبالشان گشتم پيدايشان نکردم...
می بينی؟ دوباره اشکهايم...
ديگر حرفی نمی زنم. فقط ای کاش بدانی که چقدر دلم برايت تنگ می شود.
هر جا که هستی مراقب خودت باش، بهانه قشنگ اشک های من...



نوشته شده توسط هیچ کس تاریخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:45

|+|

http://eshghemanyalda.blogfa.com

*********** ***************** ********